من رفتم به وبلاگی جديد
شايد نياز به فضاي تازه و شايد نياز به محركي براي نوشتن باعث شد كه از اين پس مستمر تر در وبلگ جديدي كارم را دنبال كنم . دوستان مي توانند از اين پس يادداشت هايم را در وبلاگ زير ببينند:
haftha.blogsky.com
افلاطون و راسل و دموکراسی
شايد تفاوت بين افلاطون و برتراند راسل تفاوت از زمين تا آسمان باشد اما اين دو بزرگ درباره ي دموكراسي حرف هاي جالبي زده اند كه اين روزها خيلي فكرم را مشغول كرده است.
افلاطون اعتقاد داشت دموكراسي حكومتي است كه فقط به درد احمق ها مي خورد.
برتراند راسل هم ميگفت خوبي دموكراسي اين است كه هيچوقت نمي شود منتخب مردم احمق تر از خودشان باشد.
حتما دركم مي كنيد كه اين جملات هيچ ربطي به اتفاقات اخير ندارد. لطفا از ايجاد ارتباطات توهم انگيز با هر اتفاقي خودداري كنيد!
جعفر مدرس صادقی نويسنده ای معمولی است
دارم سعي مي كنم كتاب آب و خاك جعفر مدرس صادقي را بخوانم اينكه مي گويم دارم سعي مي كنم به اين مساله برميگردد كه من هيچوقت نتوانسته ام حتا يك كتاب مدرس صادقي راتا آخر بخوانم. من معمولا سعي مي كنم كتابي را كه دستم مي گيرم تا آخر بخوانم اما اين مدرس صادقي تنها نويسنده اي است كه هيچوقت نتوانسته ام يك كارش را هم تا آخر بخوانم. به نظرم عليرغم اينهمه استقبالي كه در مطبوعات از كارهاي صادقي مي شود او نويسنده اي معمولي است. در هيچكدام از آ،ثار او چيز خاصي كه مرا به عنوان يك خواننده ي حرفه اي ادبيات داستاني با خودش همراه كند ندارد.
در يكي دو سال اخير نقدهاي زيادي در تاييد كارهاي صادقي در روزنامه و مجلات ادبي چاپ شده است. نمونه اش همين مجله ي هفت كه اگر دوره اش را نگاه كنيد همانقدر كه از طلبي نژاد مطلب مي بينيد ( و اين اصلا چيز بعيدي نيست!) از مدرس صادقي گفت و گو يا مطلب چاپ شده است كه اين هم اصلا چيز بدي نيست. اما من كه هميشه سعي كرده ام حتا آثاري را كه در يك دوره ي زماني نظرم را جلب ني كنند در زماني ديگر بخوانم هنوز نتوانسته ام خودم را راضي كنم كه يكي از كتاب هاي صادقي را بخوانم.
نمونه اش همين كتاب آب و خاك. باور كنيد من اصلا نمي فهمم چرا بايد آب و خاك را چيزي بيششتر از يك داستان درجه ي سوم بدانم. شخصيت هاي نامانوس و تصنعي با حس هاي تيپيكال و كليشه اي . تا اينجاي كتاب كه چيزي بيشتر از اين دستگريم نشده است. معمولا اهالي سينماي ايران از كتابهاي مدرس صادقي استقبال كرده اند . فكر مي كنم دليلش برگردد به پتانسيل تصويري آثار اين نويسنده. وگرنه من كه هيچ ويژگي ادبي كه آثار مدرس صادقي را مال خودش بكند در كارهايش نديده ام.
درباره ي مدرس صادقي زياد نوشته اند از جمله درباره ي تسلط او بر زبان فارسي. ولي وقتي مي بينم در صفحه ي 14 كتاب آب و خاك جمله اي ساده از نظر دستوري غلط نوشته شده با خودم فكر مي كنم كه آيا اين كتاب را همان مدرس صادقي نوشته كه مي گويند زبان فارسي را خيلي خوب بلد است؟
در سطر ابتدايي صفحه 14 مي خوانيم:اسفنديار انتظار اين همه صميميت و خوماني بودن نداشت
بديهي است كه بايد بعد از خودماني بودن يك را وجود مي داشت. از اين نوع اشكالات در كتاب زياد ديده مي شود . ضمن اينكه نثر ثقيل و بدخوان كتاب اصلا با روح داستان سازگاري ندارد.
نمي دانم شايد اشكال از من باشد و مثلا دو سال ديگر نظرم درباره ي مدرس صادقي عوض شود ولي در حال حاضر دارم خيلي سعي ميكنم كتاب آب و خاك را تمام كنم. هر چند خودم هيچ اميدي ندارم.
مولوی شاعر قلبها
گزارشی از انتشار آثار جلال الدین محمد در آمریکا
كافي است بنشينيد پشت كامپيوتر و در يكي از موتورهاي جستوجوگر اينترنت كلمه Rumi را تايپ كنيد تا با فشردن كليد enter فهرستي از انبوه صفحاتي پيش رويتان قرار بگيرد كه در هر يك از آنها به نوعي از مولوي شاعر بزرگ فارسي زبان تقدير شده است. اين آمار از آن جهت قابل توجه است كه از يك سو مولانا شاعري فارسيزبان بوده و گستردگي زبان فارسي آنقدر محدود است كه مانع بزرگي براي مطرحشدن شاعري متعلق به قرن هفتم شمسي ميشود و از سوي ديگر شايد بسياري از علاقهمندان تاريخ شعر فارسي تصور چنين استقبالي را از شعر مولوي در كشورهاي غربي بويژه امريكا نميكنند.
در فضاي اينترنت جدا از سايتهاي ايراني انگليسي زباني كه به معرفي زندگي و شعرهاي مولوي ميپردازند سايتهاي غيرايراني زيادي هم هستند كه اتفاقاص معرفي جامعي از شعر او ارايه ميدهند.
حضور نام مولوي در خارج از مرزهاي ايران چنان زياد است كه پرداختن به تمام مصاديقش، مجالي ديگر ميطلبد اما در اينجا سعي ميكنيم گزارشي از كتابهاي منتشر شده از مولوي و درباره او در خارج از ايران بپردازيم. ضمن اينكه در معرفي برخي كتابها بهنظر منتقدين هم اشاره ميشود.
كتاب رومي مصور: «گنجينهيي از معرفت شاعر روح» مجموعهيي از اشعار جلالالدين محمد رومي كه فيليپدان و بلادان ماسكتي آن را به زبان انگليسي ترجمه كردهاند هانسناسميت نيز مقدمهيي بر اين كتاب ارزشمند نوشته است. اين كتاب هجدهدلار و هشتاد و هفت سنت قيمت دارد.
گيل هادسن درباره اين كتاب مينويسد: «مولوي شاعر صوفي مسلك نويسنده يي بود كه همچون يك ترانهسرا حرفهايش را در قالب نظم يا نثر موزون ميزد. به همين دليل ترجمه اشعار او همچون افتادن گلبرگهاي موزون و سرگشتگي خوشايند پيرامون حقيقتهاي نهفته است. اين نسخه مصور اشعار مولوي ترجمه جديدي است كه در آن مخاطب تركيبي از حكايتهاي رومي را به صورت شعر و داستان بيان ميكند. به همين ترتيب خواننده كتاب در ابتدا با صراحت خاص مولوي صداي قصهگوي او را ميشنود. اما چهار پارگراف پايينتر. مترجمين يكي از اشعار خلسهآميز او را قرار دادهاند. بعد دوباره به صداي داستاني برميگرديم. تدوين كتاب مواج به نظر ميرسد. افكار همچون رقاصي صوفي چرخ ميزند. داستانهاي انتخابي از نظر روحي الهامبخش هستند آنچنان كه رومي هميشه هست اما در عين حال انگار كه معلم دارد داستانهاي سادهيي را برايتان نقل قول ميكند. به همين سادگي ميتوانيد از آنها لذت ببريد. تصاوير و طراحي هنرمندانه، رواني كلمات مولوي را تشديد ميكند.
جان گرين از مسوولان يكي از كتابخانههاي مشهور امريكا با اين جملات به استقبال كتاب «گنجينهيي از معرفت شاعر روح» ميرود: «رومي هفت قرن پس از مرگش لذت بازگشت را ميچشد. او شاعري است كه صوفيگري را تجليل ميكند. نوآوريهاي مولوي چنان بنيادي اؤبات شده كه زبان و سبكش را در كل جهان اسلام الگو قرار ميدهند. به گواه جنگهاي متعدد ادبي او شاعري بود كه در تمام زندگياش مورد علاقه سياهان و تهيدستان بود. «زندگينامه مقدس» نوشته «واينز» اگرچه عمق تحقيق جامع اقماري شميل را ندارد اما متني است كه ميتواند براي خوانندگان عام آؤار مولوي سودمندباشد. او در واقع به يكي از بزرگترين داستانهاي عشق افلاطوني )بين مولوي و مرادش شمس( روح ميبخشد.» كتاب «رومي مصور گنجينهيي از معرفت شاعر روح» را انتشارات هاربرسن فرانسيسكو در 256 صفحه و در سال 2000 منتشر كرده است.
«من و رومي:خود زندگينامه شمس تبريزي» كتاب مهم ديگري است كه در امريكا با استقبال زيادي روبرو شده است. اين كتاب را ويليام سيچيتيك ترجمه كرده و آنهماري شيمل، پژوهشگر سرشناس آؤار مولوي نيز مقدمهيي بر اين كتاب نوشته است. ويليام سيچيتيك مترجم كتاب، استاد ادبيات تطبيقي در يكي از دانشگاههاي معروف نيويورك است. او نويسنده و مترجم بيست وپنج كتاب و صد مقاله درباره صوفي گري و انديشه هاي اسلامي بوده است.
در معرفي اين كتاب آمده است:«حالا كه رومي به يكي از پرفروشترين شاعران امريكاي شمالي تبديل شده علاقه به زندگي او نيز افزاش چشمگيري يافته است. در هر مجموعهيي از شعرهاي مولوي اشارهيي مختصر به زندگينامه او و مواجههاش با شمس تبريزي شده است.
رومي عالمي بوده كه به حلقه كوچكي از شاگردان الهيات تدريس ميكرد اما با ورود شمس او به يكباره عاشق موسيقي، رقا وشعر شد. اما سه سال پس از اولين مواجهه شمس ومولوي، او )شمس( بطور ناگهاني ناپديد و ديگر هرگز ديده نشد. اشتياق مولوي براي يافتن شمس او را به يكي از بزرگترين شاعران جهان تبديل كرد. رومي با ستايش شمس در شعرش به عنوان مظهر عشقي آسماني نام او را جاودانه كرد.
اطلاعات كمي درباره زندگي شمس وجود دارد. حتي بعضيها شك دارند كه اصلا شخصي به نام شمس وجود خارجي داشته باشد. تمام مشتاقان شعر مولوي مايلند چيزهاي بيشتري درباره زندگي شمس بدانند. قرنها بعد شمس به استعاره ادبيات فارسي تركي تبديل شده است.
كتاب «من و رومي» از اين لحاظ دستاورد مهمي محسوب ميشود كه در آن سعي شده به معماي شمس پاسخ داده شود. وقتي رومي و شمس مينشستند و حرف ميزدند بعضي از شاگردان از حرفهايشان يادداشت برميداشتند.
نسخه نهايي از اين يادداشتها موجود نيست اما نسلهاي بعد نسخههاي مختلفي از اين يادداشت تكيثر كردند كه از كتابخانههاي مختلف در گوشه و كنار تركيه سردرآورد. پانزده سال پيش يكي از اساتيد ايراني اين دستنوشتهها را تدوين كرد. اين كتاب كه با نام «مقالات شمس تبريزي» منتشر شد ما را با شخصيت پرصلابت شمس روبرو ساخت. در كتاب «من و رومي»، چيتيك تقريبا دو سوم مقالات را به انگليسي ترجمه كرد و آنها را چنان تدوين كرده كه معنا و مفهومشان را حفظ كنند. او واژهنامه و يادداشتهايي را در انتهاي كتاب آورده كه فهم مطالب را براي مخاطبان سادهتر ميكند. براي اولينبار در منابع غربي ما بدون واسطه به شمس دست مييابيم.
كتاب «من و رومي» كه انتشارش در امريكا با اقبال مخاطبان روبرو شده در 530 صفحه ودر سپتامبر سال 2004 توسط انتشارات فونس ويتايي در دسترس علاقهمندان قرارگرفت. از ديگر كتابهاي انتشار يافته از مولوي يا درباره مولوي ميتوان به «رهروي راه عشق» با ترجمه ويليام سيچيتيك اشاره كرد. كتاب 704 صفحهيي انتشارات وارورلد كه در سال 1999 با عنوان «صوفيگري ايراني از آغاز تا مولوي» از جمله كتابهاي مهمي است كه درباره مولوي منتشر شده است. در سال 2000 نيز همين ناشر كتاب ديگري به قلم فرانكليسنديليوايز را با نام «رومي گذشته و حال، شرق و غرب» چاپ كرد. «عشق، روح وآزادي» با عنوان فرعي «رقا با مولوي در مسير عرفان» نوشته دنيس برتون، «هديه عشق» كه كتابي است درباره موسيقي غزلهاي رومي هم از آؤاري است كه در حاشيه شعرهاي مولوي منتشر شده است. در سايتهاي اينترنتي به زندگي مولوي نيز زياد پرداخته شده و شعر او از زواياي مختلف مورد بررسي قرار گرفته است.
جوزف كمپل، يك استاد دانشگاه در توضيح شعرهاي مولوي مينويسد: «رومي استاد مسلم الهيات گفته است كه اشتباه بزرگ اين بوده كه واقعيتهاي ادبي و تاريخي را با استعاره اشتباه ميگيرند. به همين دليل بيشتر نوشتهها نه به عنوان واقعيت بلكه به صورت استعاري خوانده ميشوند.»
لمن باركس يكي از مترجماني است كه ترجمههاي او از آؤار مولوي مورد وؤوق علاقهمندان به اين شاعر بزرگ است. اما كوكاتاس، منتقد درباره ترجمههاي باركس ميگويد: «هيچ مترجمي بيش از باركس به آؤار مولوي وفادار نمانده است. در ترجمههاي او روح عرفاني شعرهاي رومي حفظ شده است.»
كلمن باركس آؤار متعددي از مولوي را به زبان انگليسي ترجمه كرده است كه از اين همه مي توان به «كتاب عشق: غزليات مولوي» و «روح رومي» مجموعهيي جديد از اشعار «عرفاني مولوي» اشاره كرد.
اما از جمله آؤار ارزشمند درباره مولوي،فيلم مستندي است با نام «رومي شاعر قلب ها» كه به كارگرداني هايدن ريس ساخته شد. در اين فيلم كلمن باركس رابرت بلدي ديپا كچوپرا،مايكل ميدو هاستن اسمت حضور دارند. دبراونيكر راوي فيلم است.
در بخشي از فيم چنين نريشني را ميشنويم: چرا پرفروشترين شاعر امروز امريكا جلالالدين رومي شاعر عارف قرن سيزده ميلادي است? چون شعر او با فراتر رفتن از مرزهاي فرهنگ، مذهب و زبان و با تاكيد بر رموز عشق به عمق ذهن مردم غرب نفوذ ميكند.»
در واقع فيلم «روميشاعر قلب» به اين مساله ميپردازد كه چرا اين اتفاق رخ داده و چه كسي صداي بلند شعر مولوي را به غرب آورده تا ذهن وقلب خوانندگانش را تسخير كند. سماع مولوي هنرمندان بزرگي چون فيليپكلس و موريس بجارت را تحت تاؤير قرار داده است.
فيلم نوددقيقهيي هيدن ريس اؤر مهمي براي بازشناسي شعر و انديشه مولوي در امريكا است. در اين فيلم نظر مترجمين آؤار مولوي و محققيني كه روي شعرهاي او كار كردهاند پرسيده شده است. واقعيت اين است كه از اواخر دهه نود مولوي به پرفروشترين شاعر امريكا تبديل شده است. محققان امريكايي اعتقاد دارند كه شعر او در هفت قرن گذشته موردتوجه مسلمانان، يهوديان، مسيحيان، هندوها و بوداييان واقع شده است. شعر مولوي با گذر از مرزهاي زمان، مكان و مذهب با عموم مردم حرف ميزند.
تنها يكي از كتابهاي مولوي باترجمه كلمن باركس در امريكا بيش از صدهزار نسخه فروش رفته و حالا باركس به برجستهترين مترجم آؤار مولوي به زبان انگليسي تبديل شده است. در سال 1995 باركس مستندي از هيدن ريس با نام «ويلياماستافورد و رابرت بلدي» يك دوستي ادبي را ميبيند. به او پيشنهاد ميكند فيلمي درباره مولوي بسازد. مستند «رومي شاعر قلبها» باركس را در كنار رابرت بلدي شاعر و مترجم )كسي در سال 1976 باركس را به ترجمه آؤار مولوي تشويق ميكند( ديپاك چوبرا نشان ميدهد.
رم هيس درباره ترجمههاي كلمن باركس مي نويسد: «در انتهاي سرگرداني و پريشاني ما تنها اشتياق به بازگشت به سوي خدا وجود دارد. هيچكس بهتر از مولوي از اين اشتياق حرف نميزند و اين روزها كسي بهتر از كلمن باركس نميتواند آؤار مولوي را ترجمه كند. جك كورنفيلد نويسنده «رهروي بادل» اعتقاد دارد كه مولوي در خلال كلمات باركس بزرگترين شاعر عرفاني جهان است.
ياكوب نيدلمن، نويسنده كتابهاي «قلب فلسفه» و «پول و مفهوم زندگي» ميگويد:با ترجمه كلمن باركس مامردم مدرن و خسته نهتنها عاشق مولوي شدهايم بلكه حتي به كسي به رومي عاشقش بود عشق ميورزيم.»
اينها تنها نمونههاي محدودي از آؤاري است كه از مولوي و درباره او در امريكا منتشر شده است. جلالالدين محمد رومي شاعر پرآوازه ايراني امروزه در جهان غرب يكي از پرطرفدارترين به شمار ميرود. در حالي كه ترجمه آؤار او در امريكا تا تيراژهاي صدهاهزار نسخهيي منتشر ميشود شايد امروز ايرانيان بيش از پيش به فكر غفلت از يكي از افتخارات فرهنگيشان بيفتند.
سال نو مبارك، همين
اين سطرها را كه مي نويسم كمتر از سه ساعت تا آغاز سال 1384 باقي مانده است. عيد را هميشه دوست داشته ام. عيد را و البته چند روز پاياني اسفند كه براي من از روزهاي اول فروردين هم بيشتر بوي عيد مي دهد.
بد نيست خاطره اي را كه از عيد 81 به يادگار دارم برايتان نقل كنم. نوروز 81 اولين عيدي بود كه من و همسرم در خانه اي مشترك مي گذرانديم و به همين دليل برايمان ارزش ويژه اي داشت. دو روز قبل از عيد در مغازه ي يكي از دوستاني كه سالهاست دستي در قصه نويسي دارد از خراب بودن آيفون منزل گله كردم و گفتم همه چيزش سالم است فقط از پايين زنگ نمي خورد. دوست عزيز من گفت كه كسي را مي شناسد كه اينكاره است. قرار شد در فرصتي مناسب او را براي تعمير آيفون به خانه بياورد.
ان سال عيد حدود ده شب تحويل مي شد. ساعت نه كه با آزيتا به خانه برگشتيم ، سريع رفتم دوش بگيرم. فقط بيست دقيقه مانده بود به تحويل سال كه خانمم گفت فلاني با دوستش براي تعمير آيفون آمده است. سريع آمدم بيرون و ديدم كه دوست نويسنده ي من به همراه دوست تعميركارش باچنان احساس مسووليتي افتاده اند به جان آيفون كه انگار اگر درست نشود سال تحويل نخواهد شد. واقعا عصباني شده بودم. چون همانطور كه گفتم نوروز 81 اولين عيدي بود كه با همسرم مي گذراندم. چند دقيقه قبل از سال تحويل درحاليكه ما پر از هيجان شده بوديم دوست نويسنده ي من شروع به سخن سرايي درباب قراردادي بودن همهي سنت ها كرد.به اعتقاد او لحضه ي تحويل سال هم مثل ديگر لحظه هاست ( واقعا فكر مي كرد كشف مهمي كرده است؟!) چند ثانيه مانده بود و دوست نويسنده من همچنان به انتقاد از سنت ها مي پرداخت. در همين بين كه جواب تعمير كار را داد كه هنوز صدا نمي ايد سال تحويل شد. يكهو ديديم يكععد فلاني ( دوست نويسنده من ) پريد توي بغلم ! ماچ و بوسه و تبريك سال نو . نه يكبار ، سه چهار بار.توي كف مانده بوديم اين همان دوستي است كه چند لحضه پيش مي گفت سنتها بيخودند و به درد هيچ چيز نمي خورند؟
درست چند دقيقه پس از تحويل سال دوست نويسنده ام به همراه دوست تعميركارش از ما خداحافظي كردند و تعمير آيفون را به فردا موكول كردند. انگار آنها آمده بودند تا خاطره اي براي اولين تحويل سال مشترك من و همسرم بسازند....
اطناب ايجاز
نگاهي به مجموعه شعر «كنار جاده ي بنفش كودكي ام را ديدم » سروده ي شهاب مقربين
مجتبي پورمحسن
يكي از دغدغه هاي شعر و به خصوص شعر معاصر « ايجاز » بوده است. در تعريفي كلي از ايجاز توصيه مي شود كه شاعر با حذف كلمات اضافه از اضاب شعر جلوگيري كند. در تعاريف كلا سيك شعر و حتا در تصوري كه عامه از شعر در ذدهن دارند بر «چكيدگي» شعر تاكيد شده است . هميشه شعر چكيده كلامي «برتر» است از حسي برتر سرچشمه مي گيرد . ايجاز در واقع مي تواند يكي از وجوه متمايز كننده ي شعر از نثر نيز باشد.
اما همانطور كه شعر پديده اي پيچيده است و درك ساختاري آن سهل الصول نيست (و اين يكي از ويژگي هاي زيباشناسي شعر هم هست) «ايجاز» را هم نمي توان صرفاً در كوتاه كردن سطرها و احياناً حذف كلماتي چند خلاصه كرد. نتيجه ي چنين نگاهي به ايجاز در شعر، شعرهاي مكانيكي است كه در كشاكش تاريخ شعر مدرن فراوان يافت مي شود.
شعرهاي كتاب «كنار جاده ي بنفش كودكي ام را ديدم ظاهراً رعايت ايجاز را بيش از هر تمهيد ديگري در دستور كار قرار داده است. شاعر مي كوشد با حذف كلمات و به خصوص فعلهاي اضافه متني صيقل خورده را به مخاطب برساند:
.... خاك خواب مرا مي بيند / من خواب تو را / تو ريشه هاي خاك را ... ساعت / ساعت ها / سال ها و / ضجه مي كند / كلمات آرام نمي گيرند اين درد نيز هم
(صفحه 71)
اگر چنين ايجازهايي بتواند وجه مشخصه ي شعر از نثر باشد پس بسياري از نثرهاي كه اين روزها مي خوانيم شعر نيست. نه! مطمئناً آنچه به عنوان نثر مي خوانيم و صرفاً از چنين ايجازهاي ظاهري بهره مي برند نثر هستند. مشكل اينجاست كه برخلاف تصور مقربين در اين سطرها ايجاز اتفاق نيفتاده است. چون مخاطب موقع خواندن شعرها ناچاراً تمام كلماتي را كه شاعر ظاهراً حذف كرده، مي خواند :
... خاك خواب تو را مي بيند / من خواب تو را (مي بينم) / توريشه هاي خاك را ( مي بيني)
.... ساعت / ساعت ما / سال ها و هزارها / صجه مي كند / كلمات آرام نمي گيرند / اين درد نيز هم (آرام نمي گيرد)
در سطرهاي بالا كلماتي كه در متن شعر حذف شده اند اما خوانده مي شوند در پرانتز نوشته شده اند. مشخص است كه برعكس تصور شاعر هيچگونه ايجازي انجام نگرفته حتا يك كلمه ي «نيز » يا «هم» در پايان شعر هم به ضرورت موسيقي شعر به متن تحميل شده است. ضرورتي كه در نتيجه ي ايجازي ظاهري به وجود آمده است.
در شعري ديگر با نام «برفي سنگين نشست ...» مي خوانيم : برفي سنگين نشست / درختي زيبا شد / درختي شكست
(صفحه 21)
اين شعر اگر چه تنها از سه سطر تشكيل شده و احتمالاً مي خواهد با پيش كشيدن ايجاز ظاهر ي اش نرمي زيباشناسي را پيشنهاد كند اما شعري است كه دچار اطناب است. اين اطناب نه در طول سطرها يا تعداد كلمات بلكه در شكل روايتي است كه شعر برعهده مي گيرد. شعر با زدودن قطعيت اتفاقات و با روايت زاويه هاي مختلف يك اتفاق و يا به عبارت ديگر با تفاوت در روايت اتفاقات خود را از گونه هاي ديگر متن جدا مي كند. از سوي ديگر متن شعري براي خلق خود بر ساختارهاي متن هاي غيرشعري دست مي برد. چنين است كه مثلاً در شعر «لحظه ي ديدار» اخوان ثالث «لحظه ي در آستانه ي يك اتفاق» و نه «لحظه ي اتفاق » در شعر خلق مي شود. ايجاز نه حذف زيبايي هاي يك اتفاق و تبديل پديداري روايت به متني يكه و سينوسي كه از زيبايي هاي ثانويه محروم است، كه حذف زواياي تجربه شده ي روايت از متني است كه ممكن است لحظه اي به وسعت يك ثانيه را حتا در بطن يك كتاب بگنجاند بدون آنكه به اطناب دچار شود. شعر «برفي سنگين نشست ...» شعر موجز نيست ، شعري است كه با دركي اشتباه از ايجاز نوشته شده و در هشت كلمه ـ فقط با هشت كلمه ـ كلي به درازا كشيده شده است. در اين هشت كلمه يك دوره ي زماني نسبت طولاني جوري به شعر تحميل شده كه متن را از سبكي خارج مي كند. در مقابل مي توان شعري از ناظم حكمت را به نام «در رستوران آستورياي برلين» مثال زد كه يك اتفاق را از سه زاويه روايت كرده بي آنكه به اطناب انجاميده باشد :
در رستوران آستورياي برلين / دختركي است پيشخدمت / چون قطره ي نقره / از بالاي سيني سنگين و پر به من لبخند مي زد/ نمي دانم چرا / زير چشمانش هميشه كبود بود / هرگز نصيبم نشد سر ميزي كه خدمت مي كردم نشست / مردي مسن / شايد بيمار / با پرهيز غذايي / غمگنانه به چشمانم خيره مي شد / آلماني نمي دانست / سه ماه ، روزي سه بار آمد و رفت و بعد ناپديد شد / شايد به كشور خود باز گشته است / شايد باز گشته و در گذشته است .1
شعر پديده اي سيال است كه در آن درك اشتباه و كهنه از يك تمهيد بر تمام اجزاي ساختاري اش تاثير مي گذارد. شعري كه از ايجاز، شكل ظاهري اش را درك كرده مجبور است براي تثبيت اين پيشنهاد بطور مداوم از قيدها استفاده كند. قيدهايي كه كاربردشان دليلي جز ناتواني فعل استفاده شده در شعر ندارد.
شعرهاي مجموعه ي «كنار جاده ي بنفش ....» آنقدر در بند اين شكل تكراري ايجاز گرفتار آمده اند كه گاهي شاعر از ياد مي برد كه به فاصله چند صفحه و در دو شعر متفاوت دو شعر كاملاً شبيه به هم را ارايه كرده است.
« .... تنها فرقي كه دارد / آن روز رودخانه اي اين جا بود / كه صداي گريه ي ما را مي برد / و امروز / باد / همه چيز را به ياد مي آورد .»
(صفحه ي 66)
«من اين جا را ديده ام / تنها فرقش اين است / كه آن وقت در اين حوالي / چشمه اي بود / كه چهره ي عرق كرده ام را / در آن مي شستم / و امروز / هر چه مي گردم / پيدايش نمي كنم.
(صفحه ي 72 )
اگر اين دو شعر حتا از نظر ظاهري هم شبيه هم هستند، اكثر متن هاي كتاب به لحاظ ساختاري تكرار تجربه هاي پيشين است كه «دريا همگي در خدمت دركي اشتباه از ايجاز قرار گرفته اند. ايجاز ارايه شده در شعرهاي شهاب مقربين هيچ نشاني از اعجازي شاعرانه ندارد و تكرار همان نمونه هايي است كه در نثرهاي دو روزه استفاده مي شود.
1 ـ تو را دوست دارم چون نان و نمك / ناظم حكمت / ترجمه : احمد پوري / نشر چشمه
نگاهي به رمان «پستي» نوشته محمدرضا كاتب
ادبيات پستي و ترديد
پستي رمان ترديد است، رمان پستي و بلندي. اثري درباره اينكه درباره چيزي نمي شود چيزي نوشت كه درباره اش باشد و اگر نويسنده فكر كند كه درباره چيزي نوشته است فقط فكر كرده است.
«. . . گذشته و آينده ما دوروبر ما هستند. فقط بايد بتوانيم تشخيص شان بدهيم و بشناسيم شان. اگر يك نگاه بيندازي اطرافت، همه گذشته ها و آينده هايت را اطرافت مي بيني كه در يك لباس ديگر زندگي مي كنند. » (صفحه 199) «پستي» رماني است متشكل از چند داستان به هم پيوسته كه همان قدر كه مي توان در پيوستگي اين داستان ها شك كرد، مي شود گفت كه به هم پيوسته اند.
تمام دويست و پنجاه و شش صفحه كتاب براساس شك نوشته شده است. بسامد كلمه «شايد» شايد در كل كتاب از بسامد حروف اضافه هم بيشتر باشد.
داستان نمايش فرم ترديد نيست. شخصيت ها در عين ورز آمدن بسيار به مويي بندند و تا مي آيي باورشان كني واقعيت ديگري از زندگي شان پيش چشم ات مي آيد.
رمان، زاويه ديد ثابتي ندارد. تغيير زاويه هاي روايت در متن تنها تكنيكي براي ايجاد زرق وبرق داستان نيستند و در تاروپود شخصيت ها در جريان است. هيچ واقعيتي از شخصيت ها قطعيت نمي يابد. در صفحات ابتدايي رمان كه براي ايجاد فاصله بين او و پسر، «صاحبخانه» نام گرفته است، در بخشي از رمان «صاحبخانه» است و در جايي ديگر زني كه به او خيانت شده و البته شايد هم به خودش خيانت كرده است. اگر چه پسري كه سرش زير قطار له شده هم فقط يكي از شخصيت هاي داستان است اما مي توان چنين تصور كرد كه رمان از ذهن او روايت مي شود.
«شايد واقعاً وقتي توي كوچه پس كوچه ها براي خودم مي گشتم آدم هايي را كه مي خواستم انتخاب مي كردم بعد فكر مي كردم كه تو قطار ديدم شان. كم كم ياد گرفتم چطوري خودم را با آنها سرگرم كنم. تو هر حالتي مي ديدم شان تو همان حالت نگه شان مي داشتم: مثل يك عكس و مي نشستم قصه اي مي ساختم كه به آن عكس بخورد و با آن سرگرم مي شدم.
وقتي به خودم مي آمدم مي ديدم ساعت ها با آن قصه آن جا بوده ام و نفهميده ام زمان گذشته. بهترين چيز اين قصه ها هم همين بود. » ( صفحه 19)
در رمان هيچ شخصيت مثبتي وجود ندارد. همه شخصيت ها وجود دارند. در مقابل هيچ كدام از اعمالي كه تحت عنوان «خيانت» از آنها سر مي زند، منفي نيست. همه زندگي شان نتيجه جبري است كه بوده، خيانتي كه خيانت آورده. بعضي ها با زياد حرف زدن سعي مي كنند در حرف هايشان، زندگي را تحليل كنند و احياناً توجيه گر زندگي اطرافشان باشند. پدرِ پسر در داستان دوم آدمي است كه زندگي را براي پسرش مي كاود و مي كوشد به او لذت بردن را بياموزد:مهوش هم همين طور است. او آنقدر درباره آرزوهايش حرف زده، آن قدر زندگي را از نظر زيبا و گل پسر تعريف مي كند كه نمي داند كدام يك از واقعيت هايي را كه در ذهن اش دارد واقعاً زندگي كند و حتي نمي داند كدام زندگي را ترجيح دهد. پيرزني كه مي خواهد زن را به تعريفي قطعي از زندگي اش برساند هم نمي داند كه اگر اميدي در ذهن زن باقي مانده بسته به شكي است كه به كرده ها و نكرده هايش دارد.
اما برخي شخصيت ها نيز از ذهن شان نوشته مي شوند. پسر صاحبخانه در صفحات ابتدايي رمان چقدر حرف مي زند؟ همين طور ماه وش كه در پاراگراف هاي متعدد جلوي پنجره نشسته است و نهايتاً يك بار نسيم موهاي ماه وش را كنار مي زند و بار ديگر ماه وش پرده را كنار مي زند. اينها حرفي نمي زنند يا كمتر حرف مي زنند. ماه وش درگير خيانتي است كه مرتكب اش نشده بلكه به آن فكر كرده است. شخصيت هاي اينچنيني رمان درگير شايد و اگر و مگر هستند و براي انديشه هاي آغشته به خيانت عذاب مي كشند.
كاتب در رمان پستي آدم ها را به مخاطب ارائه نمي كند. او همراه با مخاطب، داستانش را مي نويسد. اين تصور آن قدر تقويت مي شود كه مخاطب در جاهايي از رمان گمان مي كند كه شايد نويسنده هم نمي داند كه آيا اين شخصيت ها به هم ربط دارند يا نه و آيا قرار است چه اتفاقي برايشان بيفتد. پيرمرد داستان پستي كه سال ها ميل «دمپايي صورتي»اش سركوب شده است شايد سرانجام تمام آدم هايي است كه با ترس از خيانت زندگي مي كنند.
او گمان مي كند كه يك روز كسي قرار است بلايي سرش بياورد. نمي گويد به چه دليل اما مي شود حدس زد به خاطر ترسي كه در وجودش نهفته است. در پايان رمان هم شخصيتي كه خيانت اش را باور كرده است كشته مي شود. او مي خواهد لذت باور خيانت اش را با كشته شدن در هم بياميزد. نويسنده رمان پستي، اثر پيچيده اي خلق كرده است. با اين حال تكنيك ها از متن او بيرون نمي زنند. شايد هم مضمون متن درون تكنيك ها آفريده شده باشد. هر چه هست تمام اين سردرگمي ها جزيي از ذات شخصيت ها است. «پستي» سرشار از سحر «شبكي» است كه كالوينو اعتقاد دارد از ميان قصه هاي عاميانه بيرون مي زند. نويسنده از به قطعيت رسيدن اتفاقات و شخصيت هايش جلوگيري مي كند. او اين كار را با حضور بي موقع و زننده نويسنده در متن انجام نمي دهد بلكه شخصيت هايي مي آفريند كه اتفاقات غيرقطعي برايشان رخ مي دهد. همچنين تقابل هاي بزرگ در متن اثر با نتيجه گيري هاي ظاهراً متفاوت كه غالباً به كليشه تبديل شده اند به پرسش كشيده نمي شود. نويسنده اين پرسش را در داستان خلق مي كند. عشق يك بار در كنار زن و خودكشي، بار ديگر در كنار دلبري و مادري و در جايي ديگر همدم ترس و مرگ قرار داده مي شود. در هيچ يك از اين موارد نيز كنش هاي متقابل نتيجه اي قطعي نمي دهد. داستان ماه وش، پيرمرد، اكرم، مهوش، زيبا، احمد و. . . روايت اين كنش ها است يا به تعبيري بهتر، يك روايت از چندين روايت ممكن از تقابل هايشان.
در متن رمان شخصيت ها مثل خودشان حرف مي زنند. بين آدم هاي داستان و ديالوگ هايشان رابطه اي يك به يكي برقرار است. چنان كه انگار شخصيت ها بايسته شده اند و سپس اين ديالوگ ها را زندگي مي كنند نه اينكه وجودشان را مرهون ديالوگ ها باشند. در حالي كه واقعيت داستاني بر اين مسئله تاكيد مي كند كه ديالوگ ها نقش به سزايي در شكل دهي شخصيت ها دارند و چه بسا كه اين نقش در رمان پستي بسيار هم پررنگ باشد اما به دليل قوت داستان، اصطلاحاً بيرون نمي زند.
نكته ديگر فضاي كاملاً بومي داستان است. بومي بودن داستان تنها محدود به حضور عناصر مكاني داستان نيست بلكه مختصاتش روانشناسي دارد. كاتب در راه ايجاد فضاي بومي براي داستان، روش كاملاً متفاوتي را انتخاب كرده است و به جاي آنكه از اسامي و اشياي كليشه اي بومي استفاده كند الگوريتم رفتاري شخصيت هايش را به نحوي طراحي كرده است كه كاملاً بومي به نظر بيايند.
بررسي مفهوم خيانت در ذهن رمان نشان مي دهد كه تلقي شخصيت هاي داستان از روانشناسي محيط و كنش هاي متقابل قوياً ايراني است. آيا «پستي» رماني درباره خيانت است؟ آيا «پستي» رماني درباره پستي و بلندي هاي زندگي است؟ نه محمد كاتب، نويسنده رمان و نه مخاطب اين كتاب به فكرش نيست كه به سوالاتي از اين دست پاسخ دهد. شايد كاتب تصميم دارد كه در كنار مخاطب اش داستاني خلق كند كه امكان وجودي اين پرسش ها را نفي كند.
و بالاخره اگر جامعه ادبي ايران در مقابل رمان «هيس» محمدرضا كاتب، به احترام عنوان كتاب سكوت كرد، «پستي» رماني است كه با همكاري مخاطبانش نوشته مي شود. پس به نظر نمي رسد به سادگي بتوان ناديده اش گرفت.
لالايي
ويليام بليك
ترجمه: مجتبي پورمحسن
( اين شعر را لورنا مك كنيت در آلبوم Elementalخوانده است)
اوه! با اين صداي شبيه رعدش و با زباني که در گلوي جنگ غرق شده – وقتي که مفاهيم
متزلزل مي شوند و آدمها به سوي ديوانگي پيش مي روند
چه کسي مي تواند طاقت بياورد؟وقتي که ارواح آدمهاي مظلوم در هوايي که توفان غوغا مي کند ، مي جنگند چه کسي طاقت مي آورد؟
وقتي که توفان خشم خداوند از جانب خداوند مي آيد وقتي که تنها اخمي در چهره ي خداوند ، مردم را عليه يکديگر مي شوراند چه کسي طاقت مي آورد؟
وقتي که گناه بالهاي پهنش را بر جنگ مي گستراند و بادبان ها بر سيلاب مرگ افراشته مي شوند
وقتي که آتش هميشه مشتعل جان ها در هم مي شکند
و شياطين جنهم بر جنازه ي کشته شدگان شادي مي کنند
اوه ! چه کسي مي تواند طاقت بيا آورد؟ چه کسي بوجودش آورده است؟
کدام خداوند مي تواند پاسخ بدهد؟
شاهان و اشراف زادگان اين سرزمين بايد جواب بدهند !
اينجا بهشت نيست وزيران بايد جواب بدهند.
خروس جنگي بي مانند
درباره ي زندگي و شعر هوشنگ ايراني
مجتبي پورمحسن
همزمان با شكلگيري حركتهاي جديد در شعر دهه هفتاد به يكباره جامعه ادبي ايران به بررسي زندگي و شعر يكي از شاعران معاصر پرداخت. هوشنگ ايراني شاعر نوگرا در دهه سي شمسي يكي از كساني است كه منتقدين امروز،دستاوردهاي جديد شعر فارسي را به او منتسب ميكنند.
پس از سالها كه در محافل ادبي نامي از ايراني برده نميشد، انتشار كتاب «خروس جنگي بيمانند» كه به كوشش سيروس طاهباز تهيه و منتشر شد فرصتي را فراهم كرد كه ادبيات ايران بار ديگر نگاهي به زندگي و هنر اين شاعر و هنرمند نوگرا داشته باشد.
هوشنگ ايراني در سال چهارم از قرن اخير شمسي در شهر همدان متولد شد و پس از طي مراحل مقدماتي و دانشگاهي براي ادامه تحصيل در نيروي دريايي به كشور انگليس رفت. اگرچه پس از مدتي به دليل عدم سازگاري با فضاي خشك و بيروح نظامي، تحصيل در اين رشته را نيمهكاره رها كرد و نهايتا موفق به اخذ درجه دكتري در رشته رياضيات شد، كل عمر فعاليت ادبي ايراني از پنج سال تجاوز نكرد. او كه علاقه بسيار زيادي به فلسفه و عرفان هند و شرق داشت پس از كسب تجارب در اروپا با انرژي بسيار به ايران برگشت و بطور جدي به ادبيات پرداخت.
فعاليت ادبي ايراني همچون بسياري از حركتهاي ادبي معاصر اروپا با انتشار دوره دوم مجله خروس جنگي همراه بود. دومين دوره انتشار مجله خروسجنگي در فاصله ارديبهشت تا خرداد سال 1330 انجام پذيرفت. هرچند كه مجله خروس جنگي در دوره اول خود نيز منعكسكننده عقايد نو در زمينه هنر و ادبيات بود اما چندان جنجالي برپا نكرده اما انتشار دوره دوم خروسجنگي حكايت ديگري داشت. با كنارهگيري جليل ضياپور،نقاش معروف و ورود هوشنگ ايراني،خروس جنگي به عنوان يك نشريه جنجالي منتشر شد. در بيانيه انجمن خروس جنگي به نكات جالبي اشاره شده بود. «1هنر خروس جنگي هنر زندههاست. اين خروش، تمام صداهايي را كه بر مزار هنر قديم نوحهسرايي ميكنند خاموش خواهد كرد.» «4 نخستينگام هر جنبش نوين با درهمشكستن بتهاي قديم همراه است.» و بالاخره بند آخر كه ناشي از عصبيت اعضاي انجمن خروسجنگي است. «13 مرگ بر احمقان»
اما فعاليت ايراني در حوزه شعر محدود به انتشار چهار مجموعه شعر ميشود. «بنفش تند بر خاكستري » (1330)، «خاكستري» (1331)، «شعلهيي پرده را بر گرفت و ابليس بيرون آمد» (1331)، «اكنون به تو ميانديشم، به توها ميانديشم» (1334) چهار مجموعه شعر ايراني مشتمل بر كمتر از چهل شعر ايراني بود. او در سال 1327، شعر بلند «نالههايي از زندان ريدينگ» اسكار دايلد را نيز ترجمه كرد. همچنين ترجمه او از شعر «چهارشنبه خاكستر» تي.اس، اليوت نيز در مجله آپادانا چاپ شد.
اما براي بررسي جايگاه شعر هوشنگ ايراني بيش از هر چيزي بايد به موقعيت ويرانگر اين شعرها در فضاي ادبي دهه سي توجه كرد. در حالي كه پس از انقلاب نيما در شعر فارسي، هنوز بحث چگونگي و تاؤيرات اين تحول داغ بود، شعرهاي هوشنگ ايراني در كنار نظرات متفاوت او درباره هنر كه حاصل تفكر روي پتانسيل ادبيات غرب و همچنين عرفان شرق بود موجي از حرف و حديث را در فضاي ادبي كشور منتشر كرد. از طرف ديگر بايد در نظر داشت كه شعرهاي ايراني درست در سالهايي منتشر شد كه يا جامعه ادبي ايران درگير آرمانخواهي روزهاي پرالتهاب پيش از 28 مرداد سال 1332 بود و يا اينكه در روزهاي پس از آن نوعي سرخوردگي ناشي از شكست سياسي را تجربه ميكرد. بديهي مينمود كه اجتماعي (ادبي) با اين مختصات، انديشهها و شعرهاي هوشنگ ايراني را بر نتابد. شعر او جداي از ارزش كيفياشنگاهي متفاوت به ماهيت ذاتي اين هنر داشت: پنجهيي از خشم آبي خرد گردد \ در درونش \ هستي توفان شود،همچون غباري\ زير چنگ درهها پيچان\ بر كند نفرت از بند مهره \ شكافد \ قلعههاي سهمگين خيره بر دريا \ مرداب آهنهاي دود \ دشنه چشمش گلوي نهرها را يخ ميزند\ ... دخمه بستهها\ از هوار او\ رشتهها درند \ سايه برجهد\ سايه برجهد\ سايه برجهد\ ... هايي، يييايا\ هايييي يايا ني ودا دا دا ا ا ا هاه
در شعر ايراني نه خبري از طبيعتگرايي نيماست و نه از آرمانخواهي و سياستزدگي بسياري از شاعران ديگر. پس از انتشار اين شعر بعضي از منتقدان پايان اين شعر را به روش گريزي داداييسم نسبت دادند اما همانطور كه سيروس طاهباز نيز اعتقاد داشت ردپاي اين عادتگريزي را بايد در عرفان شرقي كه قبلا در شعر مولانا نمود يافت، جستوجو كرد. يكي از مهمترين وجوه بارز اشعار هوشنگ ايراني به همين نقش اصوات در ساختار شكل برميگردد. وي اين تمهيد را در شعر معاصر فارسي تجربه كرد. اين ويژگي يكي از مواردي است كه شعر سالهاي اخير ايران بايد هنگام تجربهاش، نام هوشنگ ايراني را به خاطر بياورد.
اما يكي ديگر از خصيصههاي شعر ايراني،جان مايه عرفاني آن است. شايد عمده دليلي كه بعضي شعرهاي سهراب سپهري را تحت تاؤير شعر او ميدانند همين باشد اما با وجود اين شباهتها، شعر هوشنگ ايراني، مشخصات متمايزي دارد. تلاش براي آشنايي زدايي در متن شعر باعث ميشود كه حتي گاه با برهمزدن شكل دستوري زبان در شعرهاي او مواجه شويم كه در نتيجه كاربست ذكاوت شاعر و استفاده از كاركردهاي كلمات در ادبيات كهن فضاي جديدي را خلق كرده است. مثلا در شعر مارش هستي:
... آفتابي سياه\ بيحركت\ مركز آسمان بچسبيده\ سياه\ سپيد\ سرب وش سنگيني\ جاودان سكون\ جاودان جنبش\ در فضا رخنه ميبننمايد\ موج آهنگ\ موج نور\ ...
فعل «ميبننمايد» ساختاري دارد كه قبلا در ادبيات سالهاي دور فارسي نيز تجربه شده ،اما اعمال اين تحول در فعل «نماي» (بن مضارع) با توجه به موقعيت فعل دربند مذكور،شكل نويي به آن داده است.
در عينحال بعضي از شعرهاي هوشنگ ايراني ارزش زيباييشناسي همسنگ نامي كه از او مانده ندارد. شعرهاي «گريز»،«خروش اندوه»و «جزيره گمشده»همينگونهاند.
. چيزي كه باعث شد هوشنگ ايراني مورد حمله مخالفان نوگرايي قرار گيرد نه فقط شعرهاي او بلكه مقالات انتقادي و تحليلي او هم بود. او در چند شماره منتشره مجله «خروسجنگي» به ارايه نظرات خود در مورد شعر و هنر پرداخت. مقاله«شناخت نوي،فرماليسم» تشريحكننده نظرات هوشنگ ايراني در باب هنر است. چاپ اين مقاله در فضايي كه ادبيات متعهد و در خدمت سياست طرفداران زيادي حتي در بين جامعه حرفهيي ادبي كشور داشت،همچون خاري در چشم كهنهگرايان مينمود. به اعتقاد او «فرم،از آنجا كه از رويدادهاي اصيل درون سرچشمه ميگيرد و نمود آنان را بيدگرگون ساختن با خود به نمايش ميآورد،از هرگونه ريا و ناراستي بيزار است و با برانداختن رسمهاي كهن كه چيزي جز خودفريبي و ريا نيست،بشر را به راستگويي واميدارد و ميكوشد او را آنچنان كه هست بنماياند.» البته درك هوشنگ ايراني از فرماليسم تفاوتهاي زيادي با قواعد آن دارد.
او زيبايي را نه خلقشدني بلكه كشف شدني ميداند. از همينجاست كه ميتوان به برخي تناقضات فكري در هوشنگ ايراني پي برد. او در مقالهييتاكيد ميكند كه شعر نه هديه خدايان،كوششي است كه توانايياش در همه وجود دارد و به كمك آن همه ميتوانند پايهگذار زيباييهاي نو و اصيل باشند. اعتقاد ايراني به هنر و زيباييهاي اصيل و همچنين بيان اين نكته كه «زيبايي كشف شدني است» نشان ميدهد كه بنيانهاي فكري او برپايه نوعي «متافيزيك»استوار است. بر اين اساس اگر بسياري از كهنهگرايان با اعطاي موقعيت برتر به شاعر او را در جايگاه فرازميني قرار ميدادند،هوشنگ ايراني اين نظر را در باره «زيبايي» دارد.
او آنقدر در نقد صريح بود كه حتي نيما،بنيانگذار تحولات معاصر شعر ايران هم از گزند نقادي بيپرده او در امان نماند. او در نوشتهيي، پيشگفتار نيما بر مجموعه شعر «آخرين نبرد» اسماعيل شاهرودي را به باد انتقاد گرفت و گفت كه «نيما يوشيج از دريافت زمان بازمانده است و در گذشته (هرچند بسيار نزديك) زندگي ميكند» ايراني،دفاع نيما از شعر اجتماعي شاهرودي را ناشي از عقبماندگي فكري نيما ميپنداشت. او اجتماع را مبتلا به نوعي «سكون ريايي»ميدانست كه در آن «درون نفرتآلود و پوچش» را پنهان ميسازد و از كشف زيبايي حقيقي جلوگيري ميكند.
ايراني،در شماره سوم «خروسجنگي» در يادداشتي بيرحمانه به انتقاد از توللي پرداخت. از نكات جالب اين نقد،اشاره نويسنده به تعلق خاطر تعصبآميز توللي و همفكران او نسبت به قراردادهاي شعري بود كه نشان ميداد سوداي نوآوري خود او ريشه در گذر از قراردادها دارد. به همين دليل بود كه او در شعرهايش از تركيبات نامانوس و ابداعي استفاده ميكرد تا با ساختن تركيباتي نظير «جيغبنفش» و «غار كبود»، به دركهاي معمول و نخنما شده از ساختار عبارات پايان دهد. هرچند كه وجود چنين تركيباتي باعث شد كه مخالفان و حتي موافقان او بسياري از زيباييهاي شعر او را نبينند. در همين شعر «كبود»و در عبارت «گوش سياهي زپشت ظلمت تابوت» هوش شاعر در ايجاد موقعيتهاي گستردهتر با توجه به شباهت آوايي «گوژپشت» و عبارت مذكور ستودني است. هوشنگ ايراني،با كمتر از چهل شعر و چند مقاله پرچمدار تحول خواهي در شعر ايران شد. باوجود اينكه امروزه بسياري از نظرات وي در باب هنر و شعر كهنه به نظر ميرسد،اما با توجه به شرايط ارايه اين نظرات در لابهلاي روزهاي آرمانخواهي و شكست كار او بيارزشمند مينمايد. او پس از سال 1334 بطور كلي شعر را كنار گذاشت و در سال 1351 در كويت بر اؤر سرطان حنجره درگذشت . شايد اگر دستاوردهاي او در حيطهشعر امتداد زماني بيشتري مييافت،آن نميشد كه پس از بيش از چهلسال و همزمان با جريانات اخير نوخواهانه شعري از او يادي شود. استقبال به يكباره جريان نوخواه شعر امروز ايران از هوشنگ ايراني و شعرش بالاخره او را از اين وضعيت بغرنج خارج ساخت كه مثال شاعران و منتقدين سنتگرا براي ناماندگاري باشد. با اين روند كه آغاز شده است از هوشنگ ايراني و جيغ بنفشاش پس از اين نيز بسيار خواهيم شنيد.
رگ هاي نا متجانس
نگاهي به مجموعه شعر رگ هايم از روي بلوزم مي گذرند سروده ي رويا تفتي
مجتبي پورمحسن
شعر پست مدرن مثل هر اثر هنري پست مدرن مبتني بر تمايززدايي از ساختارهاست.به عبارت ديگر شعر پست مدرن مي كوشد با دفرمه كردن پايه هاي بنيادين ساختارها به اثري تبديل شود كه هم از اين دارد هم از آن و نه اين است نه آن.از آنجايي كه شعر ، محصول خلق ساختارهاي جديد زباني است،در شعر پست مدرن به تمايز زدايي از واقعيت هاي پيرامون با اتكا به تمايززدايي ساختارشان توجه مي شود.
مجموعه شعر ” رگ هايم از روي بلوزم مي گذرند“ از همان سطرهاي ابتدايي كتاب نشان مي دهد كه شاعر دغدغه ي خلق اثري پست مردن را داشته است:
گاهي هم فكر مي كنم اگر ورق برمي گشت توفيري نداشت/فقط ازسمت ديگري شروع مي شد/و مثل حالا كه فاصله آنقدر شده كه انگار دوباره داريم مي رسيم به هم /گرچه باز حرفي ندارم / جنس نبود/نور نبود/اصلا بود و نبود هم نبود/بود و نبود/...
(صفحه ي 11)
چه در اين سطرها و چه در ديگر شعرهاي كتاب مساله ي شاعر ، نوشتن تمايززدايي واقعيات مسلم و مختلف است.شاعر درنظر دارد از ” واقعيات مسلم“ واقعيت زدايي كندآنچنان كه در كنار واقعيت هاي ديگر قابل شناسايي نباشند و اصلا موجوديت قطعي شان را از دست بدهند.اما مشكل بعضي شعرهاي تفتي آن است كه بيشتر تمايل به روايت داستان واقعيت زدايي دارد.شكي نيست كه شاعر به تمايز آفريني بين واقعيت ها حمله ور مي شود اما وقتي ساختار واقعيات دست نخورده وارد شعر مي شوند فقط مجموعه اي را ارايه مي دهد كه اگرچه در نگاه اول تازه به نظر مي رسد اما با كمي دقت قوام ساختاري شان ملموس است.
در شعرهاي تفتي واقعيت ها با حفظ نظامواره هاي زباني شان وارد شعر مي شوند.شاعر مي خواهد با كنار هم قرار دادن اين نظامواره ها ، به عدم هارموني بين آنها اشاره كند.اين فضا در شعر ” پايتخت“ به خصوص ديده مي شود.اما در مقابل در شعري به نام ”7“كه يكي از بهترين شعرهاي اين مجموعه است شاعر توانسته به تعليق معنايي نزديك شود. ( چرا؟)شعر ” 7“ با اين سطرها آغاز مي شود:
بال هايت را دوست دارم ، لذيذ است/و مي دانم تا ديروز نپخته بود نگاهت/شكارت كرده اند چكنم؟/گردنت را گاز كه مي زنم/دندان هايم صدا مي دهند / تو شاعري مثلا؟
(صفحه ي 59)
هرچند نحو ظاهري كلام در اين سطها مختل نشده اما جملات جوري به دنبال هم آمده اند كه قطعيت هاي معنايي شان را از دست مي دهند.مخاطب در كنش با اين شعر هميشه در اين تعليق مي ماند كه آيا شعر ” يك پرنده“ يا ” يك زن “ و يا ” گوشت پرنده اي در غذا“ و يا هيچكدام اينها – واقعيت مفروض ديگري – را روايت مي كند.
اين اتفاق در شعر ” علم لدني “ هم مي افتد. در اين شعر پنج اپيزودي ، سطرها به متن هايي خارج از متن شعري ارجاع دارند اما شعر هويتش را به ارجاع خارج از خود مديون نيست.
شعر ديگري با نام كارناوال با اين سطرها تمام مي شود:
به خدايم ندهد بميرانيد؟/من ني ام ؟ چه ام ؟/د بارت دريدا فوكو ليوتار / تكان مي دهد / و من تبديل به زباله هاي غير مي شوم قابل و بازيافت/وقتي روي تهران مي نشينم با نيماي شعر
)صفحه ي 28(
در اين شعر عليرغم شكست گاه به گاه ساختار معمول جمله ، چون منجر به ساختارزدايي از يك گروه معنايي ( معنازدايي همان تمايز زدايي است؟) نشده ، مخاطب موقع خواندن شعر جملات را به سادگي اصلاح مي كند و با حذف چند كلمه اي كه اضافه به نظر مي رسد به راحتي به متن مكرر مي رسد.در واقع ” كارناوال“ شعري است كه در آن معنا زدايي نشده بلكه روايت تلاش مولفي است كه در متن حضور دارد و كشمكش هاي ذهني اش را با بعضي متن ها پيش روي مخاطب مي گذارد. كشمكش هايي كه به متن تبديل نشده اند.
مجموعه شعر رگ هايم از روي بلوزم مي گذرند مجموعه اي از تلاش هاي موفق و ناموفق رويا تفتي در زمينه ي خلق شعر پست مدرن است. او در بعضي از شعرهايش همچون سرگيجه ، شام غريبان ، 7 و دعاي مخصوص توانسته با گذر از صلابت ساختارهاي خاص زباني ، شعري پست مدرن بنويسد. اما در شعرهايي مثل ” پايتخت“ تمام توان شعر معطوف به روايت اتفاقات در جامعه اي كه تضدش از نظر مولف مقتدر متن پست مدرنيستي مي پردازد. شعر پايتخت نه تنها شعري پست مدرن نيست بلكه روايتي سنتي از سوژه اي به نام ” دختر شهرستاني است“
با اين همه در اين كتاب كه دومين مجموعه شعر رويا تفتي محسوب مي شود بعضي شعرها آنقدر درخشان هستند كه به راحتي مي توان از بعضي شعرهاي ضعيف كتاب گذشت.
